سلام به همه دوستای خوبم 

نمی دانم از اين مرداب تن بيرون رم يا نه

نمی دانم سکوتم را به دست باد بسپارم ؟

نمی دانم نگاهم را از اين اندوه بر گيرم ؟

تو ای با اين تن بيمار من در آشنايی

تو در اين راه بی راهی مرا فانوس شبها باش

تو در اين سنگ لاخ وحشت و ترديد اميد م باش

من اينجا سخت تنهايم بيا با من در اين غربت

تو بامن هم صدايم باش

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳


 

کو در ميان اين همه ديوار خشک و سرد

ديوار يک اميد

تا سايه های شادی فردا بگسترد ؟

با اين همه

برای يکی مجروح

ديوار يک اميد

آيا کفايت است ؟

کاشکی می شد همه حرف های دل رو اين قدر ساده از اين قفس تنگ و افسرده بيرون ريخت کاشکی می شد سوار بر کشتی خيال شد و  رو به سوی خشبختی لبخند زد

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳